تبليغاتX
... بلخ خیال - آينهء مبهم

يک روي سکه نقشِ مرا باژگون زدند

روي دگر شکوه من از حد برون زدند

گاهي به نيک نامي ام اسطوره ساختند

گاهي ز حرف زشت  برايم فزون زدند

برجي از افتخار من افراشتند و ليک

آنجا درفش بخت مرا سرنگون زدند

اهل خيال و خلوت و شوريده حالي ام

ناحق گپ از فضيلتِ من  با جنون زدند

شأنِ نزولِ آينهً دّرد  مبهم است

از بسکه راويان سخنِ گونه گون زدند

+ نوشته شده توسط محمد صادق عصیان در چهارشنبه سوم اسفند 1384 و ساعت 4:13 بعد از ظهر |