يک روي سکه نقشِ مرا باژگون زدند
روي دگر شکوه من از حد برون زدند
گاهي به نيک نامي ام اسطوره ساختند
گاهي ز حرف زشت برايم فزون زدند
برجي از افتخار من افراشتند و ليک
آنجا درفش بخت مرا سرنگون زدند
اهل خيال و خلوت و شوريده حالي ام
ناحق گپ از فضيلتِ من با جنون زدند
شأنِ نزولِ آينهً دّرد مبهم است
از بسکه راويان سخنِ گونه گون زدند
+ نوشته شده توسط محمد صادق عصیان در چهارشنبه سوم اسفند 1384 و ساعت
4:13 بعد از ظهر |
