تبليغاتX
... بلخ خیال -

خشکسالی

چقدر تاب بیارند خشکسالی را

زمین سوخته و آسمان خالی را

دگر چگونه تحمل کنند تلخ و طویل

پرنده گان پریشان شکسته بالی را

چقدر تجربه باید کنند ماهی ها

میان لوش و لجن درد بی زلالی را

چقدر زاغ و زغن ناشیانه جار زنند

وقوع وحشت و آشوب احتمالی را

کدام مشرق آبی به لطف خواهد شست

ظلام نحس و نفسگیر این حوالی را

امید  از چه افق میتوان به دل پرورد

که غرق نورکند این شب  زغالی را

 

فلسفه زنده گی

همیشه رنگ لباس تو آبی تیز است

تن تو از گُل ماهی و ماه لبریز است

ستاره گان عطش آلوده آهوان و تو آب

هوای برکه آغوش تو دل انگیز است

ستاره گان همه برگ اند و مرمرین حوضی

فتاده اند به چشمان تو که پاییز است

افق افق تو به خورشید نسبتی داری

نسیم صبح حضورت سپیده آمیزاست

تو کهکشان کرستالی ای و من هیچم

تو آسمان بلورین و خاک  ناچیز است

تو خانه خانه نشاطی و خانه خانه غمم

اگر چه فاصله ما به قدر دهلیز است

هراتِ حوصله ام برج برج میریزد

شکیب بلخ دلم پایمال چنگیز است

**

تمام فلسفه تلخ زنده گی، شاید

دو پایه چوکی خالی کنار یک میز است

 

ماه مهربان

غم وغیابتت ای ماه مهربان کافی ست

فراق و فاصله بسیارشد بمان کافی ست

نمانده تاب تحمل که انتظارکشم

رسیده دشنه صبرم به استخوان کافی ست

کنار هم غزلم با غمت چکر زده است

دوام خاطره های ترا همان کافی ست

برای شور و شگفتی و عاشقانه شدن

فقط  زمنبع برق تو یک تکان کافی ست

زقند و قهوه لبهای کیف انگیزت

برای رفع کسالت یک استکان کافی ست

 

غزل- مثنوی

چه عاشقانه غزل بود آشنا شدنت

قصیده يیست کنون قصۀ جدا شدنت

زلابه لای غزل- مثنوی چشمانت

نخوانده بود دلم بیت بی وفا شدنت

چگونه زمزمه کردی ترانه پدرود

برای عاشق دیوانه در فدا شدنت

چه آرزوی محال و چه انتظار عبث

خیال آمدن و فکر همنوا شدنت

ولیک با همه دوری ودرد و در به دری

هنوز شکلم و شیدای محتوا شدنت

 

انار

انار دست تو افتاد و دانه دانه شدم

هزارمرتبه از پیش عاشقانه شدم

به خاک خسته فشاندی لبان سرخت را

به رنگ و روح رسیدم پر از جوانه شدم

تو یک نفس به صدا آمدی ،سرود شدی

هزار پرده ترنم شدم ترانه شدم

گزارش هیجان آفرین چشم ترا

خبرنگار جهانی  صد رسانه شدم

دل از روایت رویایی تو لبریزاست

اگرچه خود به فدا گشتنت فسانه شدم

+ نوشته شده توسط محمد صادق عصیان در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 3:25 بعد از ظهر |