تبليغاتX
... بلخ خیال

پروانه هاي يخزده محتاج ياري اند

محتاج آفتاب و هواي بهاري اند

گنجشکهاي خسته و افسرده از فراق

با اهلِ بيتِ باغچه در سوگواري اند

نجواي جانگداز درختان شنيدنيست

وقتي دچار وحشتِ بي برگ و باري اند

شبها و روز هاي فرورفته درسکوت

از بغض و غصه  چون دلِ من انفجاري اند

آفاق شهر بي هيجان با تمام  جان

در انتظار چلچله ها و قناري اند

+ نوشته شده توسط محمد صادق عصیان در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 و ساعت 4:53 بعد از ظهر |

چه اتفاق فتاده که زنگ دوست کر است

سلام و صحبت شیرین یار مختصر است

خلاف عادت هر روز، بی تبسم و ناز

نشسته ای همه جا در سکوت شعله ور است

تلاش غصه نهان کردن تو بیهوده است

رسانه های دو چشمت دو منبع خبر است

سرم فدای تو، آری همیشه معترفم

دل تو از دل محزون من گرفته تر است

مگر عزیز ترینم بگو چه چاره کنم

که لحظه های جدا از تو بودنم هدراست

+ نوشته شده توسط محمد صادق عصیان در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 و ساعت 6:58 بعد از ظهر |